آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

واکسن 18 ماهگی

اول آذر واکسن 18 ماهگی رو زدم برات 6 روز جلوتر از تاریخ واکسن زدم چون عاشورا تاسوعا نزدیک بود و میتونستم خونه باشم بهت برسم بیحال شدی حال نشستن نداشتی اما از تب و درد خبری نبود این هم گذشت ... واکسن ها تمام شد و رفت کاش خیلی زود همه این روزا بگذره دوست دارم اینده رو ببینم دوست دارم بدونم بالاخره چه خواهد شد... سخت گذشت
29 آذر 1391

بازم آنيتا بيرون روي گرفت

از 18 آذر روز شنبه بيرون روي شما دخمل خوشگلم شروع شد استارتشم خونه مادربابايي خورد من دانشگاه بودم و با مترو اومدم بابايي شما رو از خانم جودکي پرستار جديدي که روز شنبه اولين روز موندن شما پيشش بود گرفته بود و به سمت خونه مادر بابايي ميومده که شما حسابي لباسات رو کثيف کرده بود. سه شنبه مادر بابايي پلاتين پاشو دراورده بود و روز شنبه مرخص شده بود ماهم رفتيم براي ديدن ان شب گذشت و روز يکشنبه تا ساعت 14 شکم شما دوباري کار کرده بود منم سريع مرخصي گرفتمو اومدم شما رو بردم دکتر دکتر کوتريماکسازول و مترونيدازول داد دوشنبه هم مرخصي گرفتم و باز پيش شما موندم يه 10 باري شما خرابکاري کردي و خوبيش اين بود ...
24 آذر 1391

چه گذشت؟

بعد از ان نشستن تو 16 مهر يه اتفاق ناگوار افتاد که دوست ندارم اصلا ازش حرف بزنم و ياداوريشم حتي برام خوشايند نيست .يک ماهي درگير بودم و نشد جلسات کاردرماني رو ادامه بدم باورم نميشه خيلي سخته برام از اين روزا تعريف کردن از سختي هايي که تحملش رو ديگه تو خودم نميبينم و چرا هايي که مداوم باهاش سروکله ميزنم ميدونم ديگه ان زينب قبل نيستم احساس ميکنم زودرنج و حساس شدنم رو اما هيچ کاري از دستم بر نمياد ديگه زندگي نامفهوم شده  و واقعا معناي خاصي توش نميبينم ميدونم شايد افسرده شده باشم و زودتر قرص خوردن رو شروع کردم چه ميشه کرد قسمت و تقدير ادمها ؛خوب و بد بودن و همه چيز دست بالايي است تو اين اوضاع دانشگاه رفتن و کارشناسي خو...
24 آذر 1391

اولين کوتاهي مو

چهارشنبه 22 آذرساعت 13 ماماني اولين بار بود که قيچي به دست براي کوتاه کردن مو تلاش کرد و انصافا هم بد نشد. خيلي با نمک تر شدي و ان موهاي فر فريت تبديل به مدل موي پسرونه شد. عکساي قبل و بعد هم برات ميذارم بعدا.
22 آذر 1391

اولين نشستن

13 مهرماه زماني بود که تو تونستي خودت بشيني ؛قابل وصف نبود احساسي که من و بابا داشتيم.روزاي سختي رو پشت سر گذاشته بودم و حالا يه روزنه داشت رونمايي مي کرد و يه نوري که دل و قلبمو به وجود خدا سوق مي داد .چقدر حالم خوب بود ...چقدر... حالت چهاردست و پا شدي و دو دستت رو به زمين تکيه دادي و رو دو پا نشستي و من که از حموم اومده بودم فقط نگات کردم و هيچي نگفتم ان شب چند باري اينکار و تکرار کردي ....از ذوقم نميتونستم بخوابم و همش راه رفتن و حرف زدنت رو جلوي چشمام تصور کردم اما بازم ترس به سراغم ميومد و ميگفت شايد تصادفي بوده اما در روزاي بعد ثابت کردي دخترم . چند روز قبل هم يه تب اساسي کردي ؛باور کردن نشستن با ان تب و بيحالي واقعا سخت بو...
13 مهر 1391
1